عبدالله مستوفى
569
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
لطايف و ظرايف عبيد زاكان داستانى دارد ، كه براى تفريح و تنوع ، ذكر آن در اينجا بى مورد نيست : مولانا عبيد ميگويد : شخصى در سفر حج راه را ياوه كرد ، و پس از مدتى سرگردانى و بيم تلف از تشنگى و گرسنگى ، بدير راهبى رسيد . او را پذيرفتند ، و آنچه لازمش بود رساندند . شب هنگام ، رئيس صومعه ، بشرف مهمان تازهوارد ، امر بانعقاد ضيافتى داد . ساكنين صومعه گرد آمدند ، و آنچه از مطعوم مشروب ، كه براى مهمان مسلمان درخور بود آماده كردند ، مهمان را در صدر نشاندند ، و خدمتش را همگى كمر بستند . در ميان مستخدمين پسرك زيبائى بود ، كه توجه مهمان ناخوانده را جلب كرد . چند روزى كه حاجى واماندهء دلداده در صومعه بود ، هر شب اين مجلس ضيافت منعقد ميشد و روزها ، حاجى آقا ساعت مىشمرد ، كه شب برسد و از ديدار پسرك برخوردار شود ، و اكثر به اين فكر بود ، كه اينها خارج مذهب و مسلما جاى آنها در آتش است ، ولى خداوند مهربان چگونه دلش گواهى مىدهد ، اينرو و مو و اين چهرهء زيبا را به آتش بسوزاند ؟ چند روزى گذشت . وسائل سفر حاجى عقب مانده تدارك شد ، و با كمال اسف و افسوس بجانب مقصود رهسپار گرديد . البته آنسال از حج بازماند ، و زيارت نكرده بدار و ديار خود بازگشت . بعد از چهار پنج سال ، مجددا رخت سفر حج بست ، و راه مكه پيش گرفت . در اثناى راه ، روزى بيك مرد بدتركيب نمدپوشى رسيد ، كه خوكان ميچرانيد . البته توجهى به دو نكرد . ولى خوكچران جلو آمد ، و شروع باحوالپرسى كرد . مسافر در حيرت بود ، كه اين خصوصيت در اين بيابان ، آن هم از طرف اين مردكهء بىريخت ريشوى خوكچران ، مسبوق بچه سابقهايست . آنچه فكر كرد چيزى بخاطرش نيامد . بالاخره از نشانىهائى كه مرد بيقواره ، در ضمن صحبت داد ، مسافر دانست كه اين همان پسرك زيباى آنشبها است كه امروز به اين شكل منكر درآمده ، و از صدر صومعه رانده شده ، نمدپوش و خوكچران گشته است و در اين اثناء ، از هاتف غيب اين ندا بگوشش رسيد : « اول چنينشان ميكنيم آنوقت بآتششان ميسوزانيم . » خدا ، وقتى بخواهد كارى صورت گيرد ، اسباب آن را فراهم مىكند . از يك طرف سلطان احمد شاه را ، آنقدر ترسو خلق مىكند ، كه از يك ترقه كه در اطاق مجاور اطاقش بتركانند جا بخورد . و از طرف ديگر ، سردار سپه مدبر باهوش را جلو او وامىدارد كه ، با يك كش ماتش كند ، و با يك بمب دستى ، فرارش دهد . آيا هيچ ميتوان در عالم خيال تصور كرد كه يكى از بازماندگان آقا محمد خان ، كه در سيوند ، بعد از فرار تمام قشونش ، در مقابل شبيخون لطفعلى خان زند ، آن شهامت و متانت را بخرج داده است ، اين شاه بزدل كمشهامت باشد ، كه از يك بازيچه اينطور جا خالى كرده ، و بچاك بزند ؟ بلى ! اول خدا اينطورشان مىكند ، بعد تاج و تخت را از دستشان مىگيرد . بارى ، از 4 تا يازدهم عقرب ، صرف مقدمات عزيمت شاه شد . روز پنجم عقرب ، سردار سپه كابينهء خود را بشاه معرفى كرد . در اين كابينه ، چهار نفر وزير تازهكار وارد كار